در رابطه با ملت ایران، این شناسنامه، همان فرهنگ آن است که میراث مادی و معنوی ِ باقیمانده و در حال حاضر موجود، بخش اساسی و ستون فقرات آن می باشد.
چندی پیش با خواندن خبر نابودی بخش اعظم کتیبه ای که در بوشهر پیدا شده بود و سندی بر مالکیت تاریخی خلیج فارس محسوب می شد، و، همچنین نابودی سنگ نبشته های پایه ستونهای کاخ آپادانا، به این فکر افتادم که بین این حوادث با ساختن سد سیوند و غارت میراث فرهنگی و خارج کردن آن از کشور و قلب چهره های تاریخی در مجموعه های تلویزیونی، و تحریف آزادانه؟! و ابلهانه و وقیحانه تاریخ ایران توسط مردک بیسواد و مزدور وطن فروشی بنام پور پیرار (( ناصر بناکننده ))، و پادو های استعمار ( پان ترک و پان عرب ) و ساختن فیلم سیصد ( 300 ) در هالیوود و سخنان چند سال قبل ریچارد آرمیتاژ ( معاون اسبق وزارت امور خارجه آمریکا ) بر علیه ایرانیان و خشایار شاه و دفاع جانانه آنجناب از ترک زبانهای ساکن ایران؟! و تقاضای تبدیل ایران به بیست و یک کشور مستقل؟!!!!! و نوشته شدن مقاله در اشپیگل بر علیه کورش کبیر!!!، بواقع چه رابطه ای می تواند باشد؟
براستی چه اتفاقی رخ داده است که بیکباره و بگونه ای هماهنگ، باصطلاح
روشنفکر تبریزی سابقأ چپ و در حال حاضر نژادپرست ِ پان ترک، با ریچارد
آرمیتاژ و آقای ضرغامی ( رئیس سیمای جمهوری اسلامی )، هم موضع می شوند و
هر سه، تیشه برداشته و به ریشهء ملت ایران می زنند؟! ( 1 )
آیا این رخداد، براستی اتفاقی است؟
آیا مردم ایران، روشنفکران، نویسندگان و اندیشمندان، میهن دوستان و فعالین
سیاسی ملی - میهنی و همۀ کسانیکه هنوز هویت ایرانی خود را کتمان نکرده
اند، نباید با خود بیاندیشند که چه سیاست و چه دستهائی در کار است که
توانسته است بین دستگاه سیاست خارجۀ انگلیس و آمریکا، با برنامه ریزان صدا
و سیمای جمهوری اسلامی، و قومگرایان و پان ترکها و پان عربهای وطن فروش،
هماهنگی و هماوائی ایجاد کند؟!
آیا
غیر از اینستکه سیمای جمهوری اسلامی در تبریز و تهران، اکنون به اشغال پان
ترکها در آمده و نعل به نعل سیاستهای استعمار انگلیس را در جهت فروپاشی
فرهنگی ملت ایران به اجرا در می آورد؟
مسئولین
فعلی کشور باید به این سوال پاسخ دهند که این افراد چه کسانی هستند که از
یکسو به انتشار آزادانه آثار و نوشته ها و کتب ضد ایرانی مشغولند و در
دانشگاههای کشور و در روز روشن و در زیر سایهء مأمورین وزارت اطلاعات به
سخن پراکنی علیه ملت ایران و تاریخ و هویت او می پردازند و از دیگر سو
عواملشان در گوشه و کنار کشور به تخریب و نابودی فیزیکی آثار و اسناد و
ابنیهء تاریخی پیش از اسلام اقدام می کنند؟
آیا
مخالفت ظاهری! و یا حتی واقعی با صهیونیسم، می تواند مجوزی برای تهاجم به
اساس هویت ملی ملت ایران و تاریخ و فرهنگ و هنر و اندیشهء درخشان او باشد؟
چه
کسی این مجوز را برای شما صادر کرده است که بر اساس حقانیت ظاهری تفکر
خود!!، تیشه برداشته و به ریشه یک ملت کهنسال بزنید که هزاران سال پیش از
پیدایش عقاید شما، دارای عقیده، فرهنگ، تمدن و هویت مستقل و غیر وارداتی!
بوده است؟
نگارنده با وجدانی آزاد و در کمال صداقت و صراحت به تمامی ملت ایران و تک تک ایرانیان در ایران و در همۀ جهان هشدار می دهد؛ ایران، هرگز در تاریخ خود، مانند امروز در خطر نبوده است!
دشمنان تاریخی این ملت ( بخصوص استعمار حقیر انگلیس ) اینبار، اس و اساس و
بنیان تاریخی و هویتی ما را نشانه رفته اند. تهاجم همه جانبه، از آسیب
رساندن به آثار و ابنیه تاریخی و مخدوش کردن و نابود کردن و به سرقت بردن
آنها گرفته، تا تحریف تاریخ و شخصیت دزدی و تهاجم نرم افزاری به زبان
فارسی و ساختن فیلم و موسیقی و ... امثالهم، هماهنگ با ایجاد نفرت ملی و
قومی و مذهبی، آن سیاست کثیفی است که بصورتی پیگیر در طی بخصوص دهسال
گذشته، ادامه یافته و متأسفانه بخش اعظم روشنفکران و نویسندگان ایرانی را
نیز به دام انداخته است.
بیدار شوید!
دشمنان
ایران، کودکان و نوجوانان و نسل آینده را نشانه رفته اند. آموزش و پرورش
ایران، اکنون مورد تهاجم خاموش و نرم نوکران استعمار است!
کتابهای درسی از آثار و نوشته های ملی و میهنی و تاریخی، تهی گشته است!! تحریف و قلب تاریخ، جای حقیقت را گرفته است. آموزش و پرورش، تهی از احساسات و علایق ملی گشته است. به احساسات محلی و منطقه ای و قومی، آگاهانه!، دامن زده می شود تا نسلهای آینده ایرانی را در برابر هم قرار دهد!...
رادیو - تلویزیونهای محلی با گویشهای منطقه ای تقویت شده و همراه با مطبوعات محلی، در حال تضعیف بیش از پیش وحدت ملی، احساسات ملی و ایران دوستی، و همچنین آن ریسمان محکمی ( زبان فارسی ) است که برای هزاره ها، ملت ایران را در برابر تهاجمات گوناگون حفظ کرده است.
تهاجم خاموش دشمن را جدی بگیرید و با تمام توان، در هر عرصه ای که می توانید به میدان آمده، نوکران آشکار و پنهان استعمار و سیاستهای آنها را افشاء کنید!!!
(( 1 )) :
منظور؛
هسته هائی تشکیلاتی است که عمدتأ در آذربایجان و تهران و در محافل
روشنفکری و مطبوعاتی و ادارات دولتی ( بخصوص صدا و سیما و آموزش و پرورش
)، تحت عنوان هویت طلب!؟، به فعالیت نرم افزاری! گسترده مشغولند.
مرداد 1378
برگرفته از: http://maghalatemazdak.blogspot.com/2008/08/blog-post.html
_از تو ميخواهم يك روز،فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم.سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه.
_خواهش ميكنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يكي از ملائك خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.
و فرشته چنين كرد.كوروش براي اينكار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندكي،كسي به ياد او نبود .كوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشكالي ندارد.خوب آنها سرگرم كارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
_بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت ميكردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشي بودند.
كوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟!پس پادشاهان چه ميكردند؟!!!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود.بعد از مدتي كوروش گفت:تو مي داني كه من جز ايزد يكتا را نمي پرستيدم.مردم من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟
_در ظاهر بله!
كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
_اسلام
_چگونه آييني است؟
_نيك است
وكوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد .........
_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين كرد.
_همين؟!!!
كوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.
_پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.
_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر كوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكين دهد.
فرشته چنين كرد، تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد:راستي شما از كجا مي آييد؟ كوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يك تروريست متحجّر است!
عكس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن .............
كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بيهوده بر خواسته ام پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
و فرشته گريست.
تازی ! واژه
ای که در بسیاری از نوشتار ها اشاره دارد به مردمان همسایه ی ما یعنی اعراب . اگر
با متون دینی و تاریخی ، در گستره ای فراتر از کتابهای درسی خود برخورد داشته اید ،
حتمن با واژه ی تازی آشنایید. پس از انقلاب اما این واژه ، از آنجا که در زبان
فارسی به گونه خاصی از تیره سگ سانان نیز اشاره دارد ، به عنوان تلاشی برای کمرنگ
کردن برخی احساسات ضد عربی در میان مردم ایران ، در متون درسی و رسمی استفاده نشده
است . ار دیگر سوی ، بیشتر ِکسانی که به دلایلی کینه نژآدی نسبت به اعراب در خود حس
میکنند از این واژه ، به صورت پررنگتر سود میبرند .
خوب به خاطر می آورم که چندی
پیش دوست نوجوانی که علاقمند به مطالعه متون تاریخی است از من پرسید که آیا این
تازی که به اعراب میگوییم نوعی دشنام است ؟
اما براستی تازی چیست و ریشه این
نامگذاری کجاست ؟
همچون بسیاری از واژگان تاریخی و کهن دیگر ، زبانشناسان برای
این وازه نیز ریشه های گونه گونی شناسایی کرده اند که براستی مشخص نیست کدامیک از
اینان نخستین عامل برای این نامگذاری بوده است .
در فرهنگ های قدیمی آنندراج و
انجمن آرا در برابر واژه ی تازی چنین آمده است که بهانه ی نامگذاری تازی آن است که
فرزانه بهرام ( = بهرام ِخردمند ) پسر فرزانه فرهاد ِ تاز ، نام یکی از پسران سیامک
بوده است که تازیان از نسل اویند و از بعضی از تواریخ نیز چنین معلوم میشودکه تاز
پسر زاده ی سیامک پسر میشی پسر کیومرث بوده و پدر جمله ی عرب است و نسبت تمام عرب
به تاز میرسد چنانکه نسبت تمام عجم به هوشنگ شاه میرسد.
اما در سراج اللغات
اینگونه آمده است که از آنروی به اعراب تازی میگویند که اعراب در اوایل اسلام در
ایران تازش و تاراج بسیار میکرده اند.
برخی دیگر از زبان شناسان نیز بر این
باورند که تازی اصلن به معنای چادرنشین است . دلیل این ادعا معنای واژه ی تاژ و تاز
به معنای چادر و خیمه است . این اندیشمندان واژه ی تازی را در برابر دِه گان (
دهقان ) میدانند که واژه نخست به معنای چادر نشین و مهاجر و
دیگری به معنای یکجا نشین و روستایی است . ( جهان را دیده ای و آزمودی
، شنیدی گفته ی تازی و دهگان ، ناصر خسرو ) بر این اساس ، واژه تازی در آغار نامی
عام برای چادرنشینان بوده است که بعد ها معنای خاص تری یافته است که همانا
نام قوم چادر نشین عرب است. در زبان چینی نیز هم اکنون اعراب را تاش
خواننده که تغییر شکل یافته همان تاژ یا تاز پارسی است و این نشان میدهد که چینیان
نخستین بار اعراب را بوسیله ایرانیان دریانورد و بازرگان شناخته اند .
اما نظر
شادروان ملک الشعرای بهار نیز در این زمینه شنیدنی است . ایشان در کتاب گرانسنگ سبک
شناسی چنین آورده اند که ایرانیان از قدیم به غیر ایرانیان ( بیگانگان ، غیر فارسی
زبانان ) تاچیک یا تاژیک میگفته اند همچنانکه یونانیان به غیر
یونانیان بربر و اعراب به غیر عرب ، عجم میگفته اند .اما این واژه در زبان دری تازه
، تازی تلفظ شد و رفته رفته اختصاص به اعراب یافت . ولی در توران و ماوراالنهر گویش
قدیم باقی ماند و همچنان به بیگانه و غیر خودی تاچیک میگفتند .بعد ها و پس از
مهاجرت ترکان از سمت ترکستان چین به سوی خاورمیانه و آمیختگی ترکان آلتایی با فارسی
زبانان آن سامان ، واژه پارسی تاچیک به همان معنای پیشین ( بیگانه ، غیر خودی )
وارد زبان ترکی شد و ترکان ، فارسی زبانان آن دیار را تاچیک ( یعنی غیر خودی ، غیر
ترک ) خواندند . ترکیب ترک و تاجیک نیز که در ادبیات آن دوران رواج یافت در اصل به
معنای ترک و غیر ترک ( فارس ، عرب ) است .
اما در کنار این ریشه های پارسی که
برای واژه تازی یافته شده است ، برخی نیز تازی را شکل فارسی شده ی طایی (منسوب به
قبیله طی ) دانسته اند چنانکه رازی منسوب به ری است و این به سبب شهرت و خوشنامی و
برجستگی قبیله ی طی* یوده است . در تاریخ مشابه این نامگذاری بسیار دیده شده است
چنانکه ما ایرانیان ، کشور هلاس را به نام مشهورترین ِ قبیله های آن ، یونیام ،
یونان خوانده ایم ودیگران نیز در مورد ما چنین کرده اند ؛ یونانیان ، ایران را
پرسیا خوانده اند و اعراب فرس ( تعمیم جزء ِبرجسته تر به کل )
* فرزانه ی فقید دکتر محمد معین در حاشیه ی برهان و در توضیح مورد توجه بودن قبیله طی نزد ایرانیان چنین آورده است که این قبیله ای بوده است از قوم عرب که در یمن میزیسته اند و سرزمین یمن نیز از زمان نوشیروان دادگر ، جزو پادشاهی ایران بوده است از همین رو عرب را به نام قبیله ای مینامیده اند که در آن دیار میزیسته اند.
منابع :
دهخدا ، علی اکبر ، لغت نامه ( زیر نظر
دکتر محمد معین و دکتر سید جعفر شهیدی ) ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1373
بهار ،
محمد تقی ، سبک شناسی ، انتشارات امیرکبیر ، تهران 1369
زیباترین واژه ی زبان فارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می دانسته اند و درشعر و ادبیات پارسی و به ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه ی "عشق " است. این واژه ریشه ی هند و اروپایی دارد و پیشینه ی آن بدین قرار است : واژه ی "عشق" از -iška اوستایی به معنی خواست، خواهش، میل ریشه میگیرد که آن نیز با واژهی اوستایی -iš به معنای "خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن" پیوند دارد. واژهی اوستایی -iš دارای جدا شدهها ( مشتقات) زیر است : : -aēša آرزو، خواست، جستجو išaiti : میخواهد، آرزو میکند -išta : خواسته، محبوب -išti : آرزو، مقصود. پسوند ka- نیز که در -iška اوستایی وجود دارد کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژههای زیر دیده میشود: mahrka مرگ -araska رشک، حسد -aδka جامه، ردا، روپوش -huška خشک -pasuka چهارپا، ستور -drafška درفش -dahaka گزنده ( ضحاک ) واژهی اوستایی -iš هم ریشه است با : در سنسکریت : -eṣ آرزو کردن، خواستن، جُستن -icchā آرزو، خواست، خواهش icchati میخواهد، آرزو میکند -iṣta خواسته، محبوب -iṣti خواست، جستجو در ِ زبان پالی : -icchaka خواهان، آرزومند
همچنین، به گواهی شادروان فرهوشی، این واژه در پارسی ِ میانه به شکلِ išt به معنی خواهش، میل، ثروت، خواسته و مال باز مانده است. خود واژههای اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهی هند و اروپایی نخستین یعنی -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید که شکل اسمی آن -aisskā به معنای خواست، میل، جستجو است. در بیرون از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز مشتقاتی از واژهی هند و اروپایی نخستین -ais حفظ شده است، از آن جمله اند: در اسلاوی کهن کلیسایی isko, išto جستجو کردن، خواستن؛ iska آرزو در روسی iskat جستجو کردن، جُستن در لیتوانیایی ieškau جستجو کردن در لتونیایی iēskât جستن شپش در ارمنی aic بازرسی، آزمون در لاتین aeruscare خواهش کردن، گدایی کردن در آلمانی بالای کهن eiscon خواستن، آرزو داشتن در انگلیسی کهن ascian پرسیدن در انگلیسی امروز askپرسیدن، خواستن اما لغتنامه نویسان سنتی ما واژهی عشق را به واژه ی عَشَق عربی (ašaq') به معنای "چسبیدن" (منتهیالارب)، "التصاق به چیزی" (اقربالموارد) مربوط کرده اند. نویسندهی "غیاثاللغات" میکوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق" رابطه بر قرار کند و می نویسد: « مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».
از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانوادهی زبان های سامیاند، واژههای اصیل سامی معمولن در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق مییابند. و جالب است که واژه ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژهای که در عبری برای عشق به کار میرود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژهی دیگر عبری برای عشق "خَشَق" (xašaq) است به معنای خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن، لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).
بنا بر نظر استاد اسکات نوگل : واژهی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' هم ریشه نیستند. واک ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آن ها با هم در نمیآمیزند. همچنین، معمولن "ش" عبری به "س" عربی تغییر می کند و برعکس. خَشَق عبری به احتمال در آغاز به معنای "بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان میدهد. همچنین، استاد ورنر آرنولد تأکید میکند که "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" تغییر می کند و هرگز "ع" نمیشود.
نکتهی دیگر این که "عشق" در قرآن نیامده است و واژهی بهکار رفته در آن همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشدههایش مانند شکل اسمی حُبّ (hubb) . در عربی امروز نیز واژهی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش تر حَبَّ (habba) و اشکال جداشدهی آن به کار میروند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.
فردوسی نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژههای عربی آگاهانه و کوشمندانه خودداری میکند ( اگر چه واژه هایی از آن زبان را به ناگزیر در این جا و آن جای شاهنامه به کار یرده است) با این حال واژهی عشق را به آسانی و رغبت به کار میبرد و با آن که آزادی شاعرانه به او امکان میدهد واژهی دیگری را جایگزین عشق کند. واژهی حُب را که واژهی اصلی و رایج برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو وزن شعر را به هم نمیزند، به کار نمیبرد. خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشهشناسی واژههای هند و اروپایی نداشته است به احتمال قوی میدانسته است که عشق واژهای فارسی است.
وی از جمله می گوید: بخندد بگوید که ای شوخ چشم ز عشق تو گویم نه از درد و خشم نباید که بر خیره از عشق زال نهال سرافکنده گردد همال پدید آید آنگاه باریک و زرد چو پشت کسی کو غم عشق خورد دل زال یکباره دیوانه گشت خرد دور شد عشق فرزانه گشت این احتمال نیز وجود دارد که فردوسی خود واژهی عشق را نه با "ع"، بلکه به شکل "اِشق" و یا حتا "اِشک" نوشته باشد که البته پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهنترین دستنوشت بازماندهی شاهنامه به درحدود دو سده پس از فردوسی برمیگردد. دقیق تر گفته باشیم، این دستنوشت نسخهای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاهشمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی).
ترادیسی ِ واک ِ پارسی ِ "ک" به عربی ِ "ق" نیز کمیاب نیست، چند نمونه: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق. کوتاه آن که واژهی اوستایی –iš که خود از ریشهی هند و اروپایی نخستین یعنی -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید، واژهی –iška و بعد išk را در پارسی میانه پدید آورده است و سپس به عربی راه یافته است که دربارهی چه گونگی گذر این واژه به عربی نیز میتوان دو امکان را تصور کرد: نخستین امکان آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشته اند (بهویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتا حجاز) به عربی وارد شده است..( برای آگاهی بیش تر از چه گونگی تأثیر پارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش "راههای نفوذ پارسی در فرهنگ و زبان تازی"، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
امکان دوم این است که عشق در آغاز دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد و از آن جا که لغتنویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشتهاند، که مفهوم "خواستن و جستجو کردن" را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به معنی "چسبیدن" است، درآمیخته اند. یک نکته ی جالب در این رابطه کند و کاو در مفهوم عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با "جستجو" و "گشتن" پیوند میدهد. به یاد آورید منطقالطیر عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ و یا بیت معروف مولوی را: هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچهایم. که نشان دهنده ی معنی واژه ی عشق با ریشهی پارسی آن یعنی "خواستن" و "جُستن" است،
سپاس گزاری : نویسنده ی این مطلب از آقای اسکات ب. نوگل پروفسور پژوهش های انجیلی و باستانی در خاور نزدیک ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن برای پاسخ گویی پیرامون ریشه شناسی واژه ی xašaq. و همچنین از آقای دکتر ورنر آرنولد پروفسور پژوهش های زبان های سامی از بخش زبان ها و فرهنگ های خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ، آلمان و نیز جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه پروفسور پژوهش های اوستایی برای تذکرات ایشان بر نخستین یادداشت های این نوشته سپاس گزاری می کند.
منبع : پایگاه پژوهشی ایران شناخت